
اسیر شده بود 15 سال بیشتر نداشت؛ حتی مویی هم در صورتش نبود
سرهنگ عراقی اومد یقه شو گرفت، کشیدش بالا
گفت: اینجا چه کار میکنی؟ حرف نمی زد
سرهنگ عراقی گفت: جواب بده
گفت: ولم کن تا بگم.ولش کرد.خم شد از روی زمین یک مشت خاک
برداشت، آورد بالا گفت:اینجا خاک منه، تو بگو اینجا چه کار میکنی؟
سرهنگ عراقی خشکش زده بود . . .
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1